شير على خان لودى

65

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

فوت اكبر پادشاه ، آن ضالّ مضل در راه دكن به اشارهء نور الدّين محمّد جهانگير در ملك راجه ترسنكه ديو به قتل رسيد ، و مالهايى كه به دست‌آويزى بيراهى گرد آورده بود ، در اهتمام راجهء مذكور بر معبد هنود كه در سواد شهر متهرا ساخته بود ، صرف گرديد و حكم آيهء كريمهء الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ به وقوع پيوست . آخر آن بتخانه نيز به تيشهء حكم حضرت عالمگير شاه با خاك برابر شد ، مصراع : بر باد رَوَد هرآنچه از باد آيد ملّا عرفى - به كمال فضل و دانش و لطيفه‌گويى و حاضرجوابى موصوف بود . اصلش از شيراز است . در عنفوان شباب به طريق سياحت به هندوستان افتاده ، به وساطت حكيم ابو الفتح گيلانى كه يكى از مقرّبان درگاه اكبرى بود و در فرامين به خطاب جالينوس الزّمانى مخاطب مىگشت ، به استلام عتبهء عليّهء سلطنت سرافرازى يافته ، مشمول عنايات خاص گرديد و ابو الفضل و فيضى را بارها الزام داد ، از آن جمله آنكه چون اين‌ها نمىخواستند كه اهل استعداد پيش آيند و مذهب تشيّعش معلوم بود ، به ارادهء آنكه او را در نظر پادشاه خفيف سازند ، در اوّل روز ملازمت ، ابو الفضل از وى پرسيد كه : در مذهب شما زاغ حلال است يا حرام ؟ عرفى جواب نداد ، بعد از لمحه‌اى فيضى پرسيد كه : در مذهب شما خوك حلال است يا حرام ؟ عرفى جواب نداد ، باز تغافل كرد ، دراين‌حال پادشاه متوجّه شده ، فرمود كه : چرا جواب نمىدهى ؟ گفت : جواب اين مسئله بديهيست و هركس مىداند كه هر دو گه مىخورند ، يعنى زاغ و خوك ، و خلاصه اشاره به جانب هر دو برادر باشد . پادشاه بخنديد و انعامى فراخور حالش بخشيد ، ليكن آن هر دو خبيث آن‌چنان پى به مزاج پادشاه نبرده بودند كه ديگرى دخل تواند يافت . به‌هرحال قصيدهء عرفى كه مطلعش : جهان بگشتم و دردا كه هيچ شهر و ديار * نيافتم كه فروشند بخت در بازار مشهور است و قريب يك‌صد و هشتاد بيت دارد كه اكثرى از شعرا از شعر آن جواب گفته‌اند ، خصوص شيخ محمّد سعيد قريشى كه احوالش در متأخّرين مرقوم است ، به طريق طعن در جوابش مىگويد : ز مفلسى كه نباشد به دست يك دينار * چه سود اگر بفروشند بخت در بازار اين قصيده طولانيست . امّا از آنجا كه ديوان عرفى در هندوستان از فرط اعتبار و اشتهار دست‌به‌دست مىگردد ، به تحرير يك رباعيش اكتفا نمود ، رباعى اين است : عرفى دم پيريست قدم ديده بنه * هر گام كه مىنهى پسنديده بنه از عينك شيشه هيچ نگشايد هيچ * لختى ز جگر تراش و بر ديده بنه